... سکوت

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کردند؛

زندگی را يکی مرگ تدريجی نام نهاد

يکی بدبختی مطلق معنی کرد

يکی درد درمان ناپذيرش خواند

و سرانجام يکی رسيد و گفت:

((زندگی به تنهايی ناقص است،

تا "عشق" نباشد "زندگی" تفسير نمی شود.))

(شاملو)

 

آلبرت انيشتين سر سفره هفت سين دكتر حسابي...

اين مطلب رو كه خوندم حيفم اومد شماها نخونيد
اين مطلبيه كه من به ايراني بودنم افتخار ميكنم
و با غرور ميگم يك ايرانيم
 
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. "برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد"

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

    خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

                             خاطرات مهندس ایرج حسابی

چه تلخ میروی ای نامت همزاد خورشید!

و چشمهای من باز شدند که یک سال با همه ی خوبی و خوشی گذشت و نوروز نیامده رفت

چه تلخ میروی شیرین ترین تحویل سال زندگی!

با یک حس نو شروع می شوم و با تو پایان می یابم!هرچه را پشت دروازه های 87 جا گذاشتم بعد از 13 روز می یابمشان و باز همان زندگی ِ تکراری ِ همیشگی!

انگار بهانه ای بودی برای لحظه ای دور هم بودن و شادی و لبخند...خنده!

ای که حضورت آفتاب لحظه ها را سوزان تر میکرد و ما را عاشق تر...امسال هم بی بهانه آغاز شد و من همه را در تک تک لحظه های 88 پیدا میکنم!

روحم با عشق تازه می شود و با یادت بهانه گیر...

13 نحس نیست!میدانی ... میرود که بیاید...تا آغاز 89 ...352...351...300...200...100...3...2...1...و حالا تحویل سال 1389 خورشیدی مبارک!!!...

امید دارم که زنده ام ... 88 را به خوبی تمام کنیم آغاز 89 کاری ندارد...................

باز هم می گویم:

13 نحس نیست...شروع یک زندگی ست!

 

من همسفر شب بودم / تو همنفس خورشیدی

 

چه شبهایی که با یادت صبح شد و شبهایی که با یادت...

این روزها کجای زندگیم هستی؟

وقتی تنهایی مثل خوره به جانم می افتد و جانم را آرام آرام می مکد تو کجای زندگیم هستی؟

دلتنگی تا کجا معنی دارد...

تا کجا انتظار؟

آیا به امیدی واهی پا بر جاده ی تنهایی و رسوایی خود بگذام و تو بمانی و...

 

در گوشه ی تنهایی شبم به هوایت روشن

با توشه ی شیدایی ها دلم به صفایت روشن

 

چون شمع شب افروزم جان پیش تو می بازم

در پای تو می سوزم با یاد تو می سازم

 

آیینه ی ساده بودم دل را به تو داده بودم

با حیرت دیدن تو شکستم در این دم کجایی؟*

 

*احسان خواجه امیری

عیدتان مبارک

 

پ.ن:ممنون از لیلی ماندگار عزیز به خاطر داشتن یک وبلاگ گروهی!کلا" یادم رفته بود...(مادرجااان!!!)

 

بهار 88


اِ ! فوق العاده ها کجاييد پس؟! اينجا نميخواد رنگ و بوي بهاري بگيره؟ تا کي بصبريم؟!

به اميد اينکه حداقل روز افتتاح (27 ارديبهشت) اعضاي محترم يادي از پاتوقمون کنند !

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام

باده رنگین نمی ‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می ‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ