پاتوق شماره 24 هفت نشونه ای ها

                                    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

اعتبار ۱ هفته

 

فرا رسيدن ايام بركت و رحمت ، ايام شعبانيه رو بهمگان تبريك مي گم....

خوشحالي خودم رو از اينكه افتخار گذاشتن  اولين پست  در اين ايام از جانب من بود رو از صميم قلب ابراز مي كنم.

از ديدگاه  شما در اعياد مذهبي صدا و سيما چگونه مي تواند به بهترين نحو رسالت خود رو انجام بدهد؟

آيا به صرف اينكه هر 4 شبكه سراسري بيشترين زمان مفيدي كه خانواده ها گرد هم چمع شده اند رو به سخنرانان مذهبي اختصاص دهد رسالت انجام شد و حجت خود رو در مقابل جوانان تمام كرد؟

به نظر تو جوون مزيت برنامه هاي شبكه هاي خارجي نسبت به برنامه هاي شبكه هاي خودمون چيه؟

يه وقت كج نري بيراه نريا من نميگم انواع و اقسام شبكه هاي دستگاهي بنام ماهواره جذابتره نه من ميگم چرا بيشتر من و تو رو غلغلك ميده ؟

همين

تا حالا شده كه تو يه مهموني خانوادگي كه به يه مناسبت فرخنده صورت گرفته فلان آقايي بگه اه بابا اين تلويزيونم كه هيچي نداره فلاني ماهوارتون روشن نميكني .راستي فيلمي چيزي نداري؟؟؟؟؟؟؟

اين يعني چي؟

هفته گذشته هفتاييها گفتن چرا سنتهاي غربي در دل جوون ما رخنه كرده

بابا خوب مگه جوون انگيز ه اي هم داره كه فلان سنت زنده نگه داره . وقتي به درد و دلاش بها نميدن نميگن تو اصلا چي دوست داري؟

جايي براي رشد فرهنگ و سنت خودمون ميمونه ....هي سركوب هي سركوب

حالا تو چي ميگي آيا من اشتباه ميگم آيا برنامه هامون در ايام عيد جذاب و پر بيننده هست؟

و اما جمع بندی

عزیزان سلام

عمر پست منم به لحظات آخر خودش ذاره نزدیک میشه.ممنون از بابت همدردیاتون و...حالا!!!!

كامنتاتون عسل! اما اي كاش الهه جان ريشه تاريخي عزادار بودن ملت  رو تا حدي ميكاويد چون خوب اين پست بهترين فرصت فراهم كرده بود و آقا مهدي  خوب هدف از گذاشتن كامنت اينه كه كمبودهاي اطلاعاتي نويسنده و بازديدكنندگان رو از اين طريق جبران كنيم و كاستيهاي پست جاري از طرف شماها  بر طرف شه.مرسي از شما

ميتراجان اين بار به منزل نميرسد!

وقت و هزينه اي كه تو جوون ميزاري و به اينترنت مياي براي اين نيست كه ديد مثبت خودت به مسئولان ابلاغ ميكني

فضايي كه توي اينجا داري به منزله يه كرسي تو مجلسه خوب ازش استفاده كن ، بگو ملتت چي ميخوان

بهرحال همه جوونيم و زياده خواه كه شايد باعث شه تيز قضاوت كنيم اما جوونيه و اقتضاش ،خرده اي نميشه بهش گرفت

تا بعد.......

شهد انتظار

 

                                                      مهدي جان

باز صبح آدينه اي ديگر ، در سكوتبه جا مانده  از شبي محجوب ، ملك و ملكوت چشم به راه ...با اميد سرك كشيد شايدنوري بيابد فراتر از خود و انتظار ساليان به سر آيد انتظاري وراي انتظار ، سرش را بالا گرفت در آرزوي ديدن حق ، اما ناديده هايي ديد كه بر خود لرزيد .

شيطان را در كمين فريب انسانديد و قابيل را در حال برادر كشي.

يوسفي را در چاه حسادت برادران و در كنارش برادراني همخون ، بدتر از گرگ و پدري چشم براه پسر

خليلي در ميان آتش و مسيحي مانده بر صليب .

پيامبر را در سنگباران جهل جاهليت .

دخت نبي و ريحانه ي پيامبر را پهلو شكسته مانده ميان در و ديوار .

علي را با فرق شكافته در محراب عشق و سر بر سجده ي رستگاري .

حسن را با جگري پاره پاره از زهر جفاي آشناي غريبه .

و هر چه بالاتر ميرفت از ديدن بي عدالتي ها رنگ ميباخت تا به اوج رسيد.

ناگهان خورشيد ديگري ديد نوراني تر ، خورشيدي ماوراي خود ، نه از جنس او نوراني تر و شفاف تر .

سر به زير افكند و در نهايت ناباوري ديد سرهايي بر نيزه و تيري بر گلوي كودك شش ماهه و دو دست افتاده بر زمين و مشكي پاره و جگري خونين و يتيماني مظلوم و بي پناه و خيمه هايي سر نگون و سوخته و بدن هايي زير سم ستوران و ...

توان ديدن آن همه ظلم و بي عدالتي را نداشت ، چشم هايش را بست و تكه ابري بر سر كشيد طاقت نياورد و كمي پايين تر رفت.

صدايي شنيد ، گوش داد « ما خواستار برقراري عدالت در جهانيم» از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد او كه به دنبالش بود آمد.

بي شك آمده بود تا ببندد راه ظلم را ، چشم باز كرد و ديد مدعي با بمب اتم هيروشيما و ناكازاكي را ويران ميكند و هزار جنايت نا گفته ، نه او نبود.

باز همن صدا از مدعياني ديگر و گوشه اي ديگر، نيك نظر كرد  كودكي را ديد كه در اغوش پدر به گلوله بسته شده  ، او هم نبود .

همان صدا و باز همان اميد ، كساني را ديد كه سربازانشان افراد بي گناهي را زير چكمه هاي خشم خود له مي كنند.

افراد رو شنفكري را ديد كه به قصد دفاع از آزادي ، حريم پيامبران را ميشكنند و به حتك حرمت فرزنداني از سلاله ي پاك نبي مي پردازند.

كمرش خميد و گل صورتش پژمرد تا آنكه با قلبي شكسته اين جهان پر از ظلم را ترك كرد در حالي كه خون ميگريست از شرم آن همه ظلم ، صورتش گلگون شده بود.با خود گفت : خدايا باز يك جمعه آمد و او نيامد .پروردگارا ، معبودا ، ربا ، پس موعود كجاست. بار الها من به انتظار مي مانم.انتظاري به شيريني شهد گل وجود خودش ...

به اميد فردايي كه سر بر آرم و ديگر نبينم انچه را تاكنون ديدم فردايي پر از نور ، نوري كه بتازد و مرا رنگ ببازد.

پس لباس عزا بر تن كرد اما نا اميد نيود . اميدوار به فردا و جمعه اي ديگر ، اميد به ديدار صالحي موعود با ذوالجناحي و ذوالفقاري ديگر.

و باز صبح آدينه اي ديگر در سكوت به جا مانده از شبي ديگر...

                                                                                                                     «افسانه حقيقت»

                                                                                                         

                                                                                                                 طلوع