شهد انتظار
باز صبح آدينه اي ديگر ، در سكوتبه جا مانده از شبي محجوب ، ملك و ملكوت چشم به راه ...با اميد سرك كشيد شايدنوري بيابد فراتر از خود و انتظار ساليان به سر آيد انتظاري وراي انتظار ، سرش را بالا گرفت در آرزوي ديدن حق ، اما ناديده هايي ديد كه بر خود لرزيد .
شيطان را در كمين فريب انسانديد و قابيل را در حال برادر كشي.
يوسفي را در چاه حسادت برادران و در كنارش برادراني همخون ، بدتر از گرگ و پدري چشم براه پسر
خليلي در ميان آتش و مسيحي مانده بر صليب .
پيامبر را در سنگباران جهل جاهليت .
دخت نبي و ريحانه ي پيامبر را پهلو شكسته مانده ميان در و ديوار .
علي را با فرق شكافته در محراب عشق و سر بر سجده ي رستگاري .
حسن را با جگري پاره پاره از زهر جفاي آشناي غريبه .
و هر چه بالاتر ميرفت از ديدن بي عدالتي ها رنگ ميباخت تا به اوج رسيد.
ناگهان خورشيد ديگري ديد نوراني تر ، خورشيدي ماوراي خود ، نه از جنس او نوراني تر و شفاف تر .
سر به زير افكند و در نهايت ناباوري ديد سرهايي بر نيزه و تيري بر گلوي كودك شش ماهه و دو دست افتاده بر زمين و مشكي پاره و جگري خونين و يتيماني مظلوم و بي پناه و خيمه هايي سر نگون و سوخته و بدن هايي زير سم ستوران و ...
توان ديدن آن همه ظلم و بي عدالتي را نداشت ، چشم هايش را بست و تكه ابري بر سر كشيد طاقت نياورد و كمي پايين تر رفت.
صدايي شنيد ، گوش داد « ما خواستار برقراري عدالت در جهانيم» از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد او كه به دنبالش بود آمد.
بي شك آمده بود تا ببندد راه ظلم را ، چشم باز كرد و ديد مدعي با بمب اتم هيروشيما و ناكازاكي را ويران ميكند و هزار جنايت نا گفته ، نه او نبود.
باز همن صدا از مدعياني ديگر و گوشه اي ديگر، نيك نظر كرد كودكي را ديد كه در اغوش پدر به گلوله بسته شده ، او هم نبود .
همان صدا و باز همان اميد ، كساني را ديد كه سربازانشان افراد بي گناهي را زير چكمه هاي خشم خود له مي كنند.
افراد رو شنفكري را ديد كه به قصد دفاع از آزادي ، حريم پيامبران را ميشكنند و به حتك حرمت فرزنداني از سلاله ي پاك نبي مي پردازند.
كمرش خميد و گل صورتش پژمرد تا آنكه با قلبي شكسته اين جهان پر از ظلم را ترك كرد در حالي كه خون ميگريست از شرم آن همه ظلم ، صورتش گلگون شده بود.با خود گفت : خدايا باز يك جمعه آمد و او نيامد .پروردگارا ، معبودا ، ربا ، پس موعود كجاست. بار الها من به انتظار مي مانم.انتظاري به شيريني شهد گل وجود خودش ...
به اميد فردايي كه سر بر آرم و ديگر نبينم انچه را تاكنون ديدم فردايي پر از نور ، نوري كه بتازد و مرا رنگ ببازد.
پس لباس عزا بر تن كرد اما نا اميد نيود . اميدوار به فردا و جمعه اي ديگر ، اميد به ديدار صالحي موعود با ذوالجناحي و ذوالفقاري ديگر.
و باز صبح آدينه اي ديگر در سكوت به جا مانده از شبي ديگر...
