سلام فوق العاده ها...

من ،ستاره خانوم، تازه این اولین پستم رو تو این وبگاه میگذارم...نمیدونم دوست دارین یا نه ....ولی یه شعر از فریدون مشیریه....

تا بعد ببینیم اگه فرصت شد بازم بیام....

از همان روزي كه دست حضرت قابيل.... گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم ....زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
....گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را به چاه انداختند
ازهمان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت وگشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ....
...آدميت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي ،پاكي ،مروت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نا به جاست
من كه از پژمردن يك شاخه گل..... از فغان يك قناري در قفس.......
.....از نگاه ساكت يگك كودك بيمار.....از غم مردي در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندر اين ايام زهر اشك و خونم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم.....
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان مي كند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كند
هيچ حيواني به حيواني مي دارد نظر
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند.....
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل ،در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور ...
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور...
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است ...

همین ...دیگه دیگه....آره خوب...تموم شد...خداحافظ...