لوئیزردن زنی بودبالباسهای کهنه ومندرس ونگاهی غم بارواردخواربارفروشی محله شدوبافروتنی ازصاحب مغازه خواست تاکمی خوارباربه اوبدهد.به نرمی گفت که شوهرش بیماراست و                 نمی تواندکارکندوشش بچه شان بی غذامانده اند.

جان لانگ هاوس (صاحب مغازه)بابی اعتنایی نیم نگاهی به اوانداخت وتوجهی نکردوباحالت بدی سعی کردکه اورابیرون کند.زن نیازمنددرحالی که اصرارمی کردگفت:اقاشمارابه خداقسم میدهم به محظ اینکه بتوانم پولتان رابیاورم.جان لانگ گفت:نسیه نمی دهم!

مشتری دیگری که کنارپیشخوان ایستاده بودوگفت وگوی آن دورامی شنیدبه مغازه دارگفت:ببین این خانم چه می خواهد.خریداین خانم بامن!

خواربارفروش گفت:لازم نیست.خودم میدهم.لیست خریدت کو؟

لوئیزگفت:اینجاست...

جان گفت:لیستت رابگذارروی ترازوبه اندازه ی وزنش هرچه خواستی ببر!!!

لوئیزباخجالت یه لحظه مکث کرد.ازکیفش تکه کاغذی درآوردوچیزی رویش نوشت وآن راروی کفه ی ترازوگذاشت.همه باتعجب دیدندکه کفه ی ترازوپایین رفت.خواربارفروش باورش نمیشد.مشتریهاازسررضایت خندیدند.

مغازه دارباناباوری شروع به گذاشتن جنس درکفه ی دیگرترازوکرد.کفه ی ترازوبرابرنشد.آنقدرچیزگذاشت تاسرانجام کفه هابرابرشدند!

دراین وقت خواربارفروش باتعجب ودلخوری تکه ی کاغذرابرداشت تاببیندروی آن چه نوشته است.کاغذلیست خریدنبود.دعای زن بودکه نوشته بود:

ای خدای عزیزم توازنیازمن باخبری.خودت آن رابرآورده کن!!!!

احساس میکنم خیلی جالبه که وقتی یه نوشته ای روم تاثیرمیذاره اونوواسه بقیه بگم.اگه فقط یه نفرم حال منوپیداکنه کافیه!این نوشته ازنشریه ی حدیث زندگی بودکه من تازگی باهاش آشناشدم وتوصیه میکنم اگه فرصت دارین یه نگاهی بهش بندازین!مطمئنم ضررنمی کنین.