زنجیر عشق ...

اسمیت که خیلی خسته بود در حالی که برف شدیدی می بارید و هوا بسیار سرد بود در حال رانندگی به سمت منزلش بود که در کنار جاده زنی را دید که چتر به دست در کنار اتومبیل خود از ماشین های عبوری طلب کمک می کند - با دیدن صحنه سریع ترمز کرد و به طرف زن جوان رفت و بدون هیچ سوال و جوابی شروع کرد به تعویض چرخ ماشین - پس از اینکه کارش تمام شد زن جوان گفت : خیلی ممنون آقا چقدر باید بپردازم؟ اسمیت با لبخندی گفت من برای پول به شما کمک نکردم . زن جوان گفت : آخه خیلی ها از این جاده عبور کردند و به من توجهی نکردند. اسمیت در حالی که به طرف اتومبیل خود می رفت با صدائی بلند گفت : شما هیچ بدهی به من نداری فقط اگه تونستی نذار آخرین حلقه زنجیر عشق تو باشی. زن جوان که خیلی تحت تاثیر این جمله اسمیت قرار گرفته بود سوار اتومبیل خود شد و به راهش ادامه داد و در میان راه مقابل یک رستوران بین راهی توقف کرد تا هم خود را گرم کند هم چیزی بخورد. همین که در رستوران روی صندلی نشست زن خدمتکاری که گوئی 7 یا 8 ماهه باردار بود و از فرط خستگی به میزی تکیه زده و نفسی تازه میکرد توجه زن جوان را به خود جلب کرد - پس از مدتی همان خدمتکار باردار صورتحساب زن جوان را که 3 دلار بود برایش آورد - زن جوان صورتحساب را دید و یک صد دلاری به خدمتکار داد - خدمتکار به او گفت پس صبر کنید تا باقی پول شما را بیاورم - همین که خدمتکار رفت زن جوان یاد جمله اسمیت افتاد و گوشه صورتحساب نوشت : شما هیچ بدهی به من نداری فقط اگر توانستی نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود .
خدمتکار وقتی با بقیه پول برگشت دید که زن جوان رفته و روی صورتحساب را خواند و آن شب خیلی خوشحال و امیدوار وقتی به خانه رسید با صدای بلند فریاد زد : اسمیت! اسمیت! مشکلمان حل شد و ما به راحتی فرزندمان را به دنیا خواهیم آورد...