ای باغ آرزوهايم!

مرا ببخش که آداب نجوا نمی دانم. مرا ببخش كه در پرده خيالم رشته كلمات،سر رشته خود را از كف

داده اند و نه اين رشته را سر مي‌تابند و نه سر رشته را مي‌يابند.

عمري است كه اشكهايم را در كوزه حسرتها انباشته ام و انتظار جمعه‌اي را مي‌كشم كه جويبار ظهورت

از پشت كوههاي غيبت سرازير شود تا آن كوزه و آن حسرتها را به دريا بريزم و سبكبار تن خسته ام را در

زلال آن بشويم اي همه آرزوهايم در اين آشفته بازار دنيا تنها اجابتي كه انتظارش را مي كشم جماعت

ناله هاست و تنها آرزويي كه منت پذير آنم خاموشي هر صدايي جز اذان يا مهدي است.

من اگر مشتی گناه و شقاوتم دلم را چه می کنی؟

با چشمانم که یک دریا گریسته است چه می کنی؟

با سینه ام که شرحه شرحه فراق است چه خواهی کرد؟

با ندبه های من که در هر صبح غیبت از آسمان دلتنگیهایم فرود آمده اند چگونه خواهی ساخت؟

 

      گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر                   آن مهر بر كه افكنم و آن دل كجا برم؟