انتظار
وقتی کلمه انتظار را می شنوم و یا بر کاغذی در میان انبوه کلمات به ناگه می بینمش اولین چیزی که در ذهنم متصور میشود یک جفت چشم است که در نهایت پاکی به آبی بی نهایت آسمان و یا سرخی سرخ شفق دوخته شده است چشمانی خود گویای کهن ترین و پر امتداد ترین فریاد هاست که در اعماق تو در توی قلب نهفته است .
و من هم هستم
منتظر او که عروج را به من می نمایاند و مرا می برد به آن بالای بالاتر
اشکانم بر سر راه انتظارش خشکیده است و او نمی داند و می داند
ولی به راستی چه حلاوتی دارد مجموع این عشق و انتظار او
انتظاری که میسوزاند و خاکستر می کند و بر باد می دهد و مرا بر خود وا می نهد.
..........................................................