آخرین برگ زرد و نارنجی نیز رقص کنان درخت را تنها میگذارد و دل به باد میدهد و میرود.درخت آرام به تماشا مینشیند و به آخرین رفیق تنهایی اش می اندیشد و با خود میگوید او نیز رفت.او می رنجد از دست باد .باد که با افسونگری خود زمزمه در جان برگ ها میکند. آنها را تسخیر میکند. و سپس..................
درخت از بی وفایی یاران تک و تنها با تمام دنیا قهر میکند. او میترسد میترسد دیگر زمانه با دوستانی جدید برای آشتی نیاید. او سالهاست که با این ترس در شورزار وحشت به سر میبرد . او دیده است که چگونه دوستانش به دست تیغ تیز تبر باغبان میمیرند . او میترسد. او تا زمانی که دوستانی تازه پیدا کند از کابوس های شبانه از خواب میپرد و باد در میان او میپیچد و او را به سخره میگیرد و به او میخندد. درخت میرنجد . میگرید. باران آرام روی گریان او را میشوید . دست نوازش بر سر او میکشد . او را به فردا یی نوید میدهد . فردایی با دوستانی سبز . اما در دل از کار خود پشیمان است . هیچوقت این دوستان با او نمی مانند و او باز تنها میشود .
چه باید کرد . درخت از سرنوشت خود گله دارد . چرا چنین دوستانی هم پای او میشوند . او
به سرو غبطه میخورد . باد با تمام تلاش نمیتواند دوستان او را از او بگیرد . او همیشه سبز
است . درخت رو به آسمان میکند خدایا دیریست که از بی وفایی یاران رنجیدیم . سالهاست
هنگام سختی یاران تنهایم میگذارند. اما سرو را ببین . من میخواهم مثل او باشم . وقتی
خورشید طلوع کرد باغبان با آن تبر همیشگی به سراغ او آمد . گفت : عمرت به پایان رسید
میخواهم تو را قطع کنم و جای تو سرو بکارم . متاسفم دوستم . درخت رنجید. اما خندید. جای
او سروی همیشه سبز خواهد بود . او با هر ضربه تبر اشکی ریخت . اشکی از سر شوق .
او درد میکشید. اما دردی لذت بخش .
این بار که باد بیاید دست خالی خواهد رفت .
برای رسیدن به بعضی چیزها باید از خیلی چیزهای دیگر گذشت.
